تبليغاتX
برای اندکی آرامش و مستی


برای اندکی آرامش و مستی

من را در حریم امن چشمانت به آرامش برسان

می ترسم از روزی که باید شجاعترین باشم!

از خودِ ترس می ترسم !


پ ن : آخرین روزاس . سخته . اما..

پ ن 2 : اما دلم تنگ میشه واسه یکی بودن باهات.

دلم تنگ میشه واسه تکون خوردنات.

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 15:34به قلم پریا|


نیازمند

       چیزی بودم که باورش کنم

نگاهت بر من افتاد و

                       باور کردم

خواهان کسی بودم تا باورش کنم

خود و رویاهایت را با من تقسیم کردی

                      و باورت کردم

اما آنچه که به راستی نیازمندش بودم

باور کردن خود بود.

مرا به دنیای درونت بردی و

            با اکسیرعشق یاریم کردی

و به برکت توست که زنده ام ،

              لمس می کنم و باور دارم

کسی ، چیزی یا خود را..

آری تنها به خاطر وجود توست.

 

جیلین کروز


پ .ن : روزای سخت و شیرینی داره می گذره. قابل توصیف نیست این انتظار

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 11:13به قلم پریا|

      داستان اضافه شدن به دلدادگی قدیمی ست

اما برای من جدید

                        این کودک جان گرفته ی درونم   

عجیب تلاش می کند جا پای عشق بگذارد!

نمی دانم بجنگم یا تسلیم شوم..

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 16:11به قلم پریا|


نزدیک به یک ساله که نیومده بودم.

نه اینکه حرفی واسه گفتن نبوده.. بوده.

اما جای دیگه ای رو داشتم واسه گفتن حرفام

گوش دیگه ای بود واسه شنیدنشون

و

شونه ای واسه تکیه بهش.


می دونم اونایی که الان ممکنه چشمشون به این نوشته ها بیوفته

اونایی نیستن که سال ها اینجا می اومدن

یه جورایی همه عوض شدند. شایدم جابجا شدند !


نگاهی به آرشیو انداختم.. طولانی و قدیمی ..

قدیما اینجا جایی بود واسه دلگرفتگی ها..

واسه غصه ها..

واسه حرفایی که هیچ جا نمی شد زد..


اما حالا..

با لبخند می نویسم.

با امید و عشق

و یه احساس جدید.

احساسی که هیچ وقت تا حالا تجربه نشده بود.

احساسی که خدا لیاقت داشتنشو به هر کسی نمی ده

احساس پرورش یه آدم دیگه توی وجودم...

تا سه ماه دیگه انتظارم تموم میشه

و

عشق دو نفره ی ما

توی آغوش من جوونه ی جدیدی می زنه .


پ . ن : فکر نمیکنم دیگه قدیمیا سری بهم بزنن. واسه اونا اینجا خاک گرفته اس.

پ . ن 2 : پس سلام به همه خواننده های جدید وبلاگم. نمی دونم مث دوستای قدیمی سال ها باهام می مونین یا نه..


نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 13:58به قلم پریا|

واقعاً كي مي دونست توي حال و هواي بچگي كه بوديم

من

من اينور دنيا

حميد من

.. تو اونور دنيا..

قراره يه روزي برسيم به هم..

قراره همبازي هم بشيم ..

خوشحالم همبازي خوبي پيدا كردم..

همراه همه شر و شورم ..

كنارم هستي و من خوشحالم.


پ ن : راستی دهمین روز از دهمین ماه سال هم گذشت. اولین تولد کنار همسر.
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 10:57به قلم پریا|

همیشه امیدی برای فردا هست

برای نگاه شاد من و تو

برای ادامه زندگی

زندگی از نو

عشق به رنگ قلب من و تو شده.

قرمز  قرمز


پ . ن : برای شروع زندگی مشترکم بهم تبریک بگین !!

نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 14:10به قلم پریا|

سلام

سلام به تمامی کلماتی که از خاطرم رفته بودند.

اینجا خاک گرفته و غم آلود شده بود.

بوی نم می آید.نم اشک و دلتنگی..

اما حالا وقت آن است که حال و هوایی تازه به اینجا دهم.

من از نو نو شدم.

من از نو ما شدم.


روزهاي خوب و بدي گذشت.

۲ سال آپ نشد اينجا.

حرف براي گفتن زياده. اما نمي دونم از چي و از كي بگم.

براي امروز فقط مي گم :

خدارو شكر به خاطر چيزي كه دنبالش بودم و بهم داد.


از گذشته هاي دور رو برمي گردانم.

من از آينده مي آيم.

من از هر لحظه كه با تو نشستم

شعر مي بافم.

من از تنهايي شبهاي بي روزن

كنارت اشك مي ريزم

كه اشكي از سر شوق و سراسر عشق مي ريزم.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 11:2به قلم پریا|

تماشايي شدم
نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 13:48به قلم پریا|

نمی دونم این روزا بهونه ی خوبیه واسه آپ کردن یا نه ..

نه.. نیست..

اصلا دلیلی ندارم..

هیچی ندارم بنویسم.

وای.. قلمم خشک شده.

البته بهتره بگم مغزم خشک شده !

دلم هم گرفته.

ولش کن.. هیچی نمی گم..

اگر ..

 

جاده ی خوشبختی در دست تعمیره ..

دور بزن برگرد این اسمش تقدیره ..

 

نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 12:3به قلم پریا|

 

با خودم

نه ..

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 20:31به قلم پریا|

 

            من و ..

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 22:3به قلم پریا|

 

غم 

 سکوت نوشت : دستای باغبون کجاست؟   غنچه داره می میره !

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 19:24به قلم پریا|

 

هیچ

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 21:43به قلم پریا|

 
  درد من برای دیگری دردناک تر است یا درد من برای خودم ؟!
  درد دیگری برای من دردناک تر است یا درد دیگری برای خودش ؟!
  درد من برای خودم دردناکترین درد دنیاست..
  که دیگری هیچ گاه توان درکش را ندارد
  آن چنان که من توان تحملش را ..
 
 
 
پ . ن : ازم انتظار نداشته باشین که مث قدیما تند تند بیام و توی وبلاگتون واستون حرف بزنم.

دیگه زیاد دم  ِدست نیستم !

 
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 19:12به قلم پریا|

لحظه ها

           که

              از

               مرز

                  تنهایی

                             بگذرند

 

                                    دیگر

 

                                    هیچ

 

                                    جمعیتی

 

                                    حریف

 

                                بازگشتشان

 

                                 نمی شود.

 

توضیح نوشت : این بار از بیش از حد شدن دل گرفتگی هایم مجبور به نوشتنم کرد..

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:53به قلم پریا|

خسته ام.از حرفهای بيهوده.

از کلماتی که بين فاصله های ما به هدر می روند.

از دقايقی که با خشم می گذرند.

خسته ام.از تکرار لحظات بی عاطفه بودن.

از خنده های سرخی که بر لبانمان به زردی می روند.

از کوچ بی رحم سرمستی های کودکانه.

خسته ام از دقايقی که با خشم می گذرند.

من خسته ام. حتی از خسته بودنم   هم خسته ام.

کودک احساس من اکنون پيری ناتوان است.

عصايي در دست...قدم هايي کوتاه..به تنهايي قدم بر می دارد.

آرام آرام..پير و ناتوان..بی شور زنده بودن..بی اشتياق ديداری گرم و تازه..

کودک احساس من اکنون پيری ناتوان است.

حتی توان نيم نگاهی به راه مانده را ندارد.

خستگی گذشته..سنگينی حال..دوری آينده...

او را خميده کرده است.

او خسته است....

 

 خسته ام

 

قبل از هر حرفی فقط عذرخواهی میکنم از اونایی که بی جواب گذاشتمشون.

.

با خودم می گفتم یادآوری خاطرات گذشته جز عذاب چیزی نیست.. وقتی تموم میشه دیگه باید هرچی دور و برت تورو یاد اونا میندازه بریزی دور.

اما دیدم نه.. امروز رفتم تا یادآوری کنم.. جالب بود واسم که دوباره بازگشتِ اونا به ذهنم،  لبخندی رو رو لبم گذاشت و پوزخندی رو تو دلم!

واسم جالب بود که خاطره های قشنگ من الان فقط یه خاطره هستند.. نه زیبایی دارند نه زشتی.. نه آرامشی و نه عذابی.. فقط هستند.

بعد سعی کردم خودمو دور کنم ازشون.. از گذشته دور شدم.. به حال رسیدم.. هیچی نداشتم برای لبخند ! هیچی! فقط یه آرزو که نمی دونم از کجا اومده تو این کله ی وامونده ی من! نمی دونم چرا من باید همچین حرفی بزنم.. همش می خوام حواسم پرت بشه ازش.. اما بازم میآد .. باز به خودم می گم : من دوست دارم بمیرم!

خودمو به آینده نزدیک می کنم.. با خودم می گم وقتی دوست داری بمیری آینده چه معنایی داره؟!

 

بازیگر

 

من دیگه خودم نیستم.. حتی نمی تونم کس دیگه ای باشم.. خودتونم خوب می دونید همه مون داریم نقش بازی می کنیم.. از دور دل می بریم و از جلو زهله !

اون دور ظاهر ماست و اون جلو باطنمون. خودتون قاضی خودتون باشین.

حالا چرا اصرار داریم اینقدر خوب نقشمونو اجرا کنیم نمی دونم. من یکی که دیگه خسته شدم. از این نقش تکراری. از این حرفای تکراری..

.

خسته شدم از بس اومدم و حرفایی زدم که به هیچ کدوم اعتقاد ندارم..عشق.. محبت.. دلتنگی.. دوستی.. وفا.. انسانیت.. چیزایی که وجود ندارند.

 خسته از خوندن نظرهایی که فقط واسه جذب مخاطب نوشته می شه! بی انصاف نباشم بعضی هم بودند  که بی چشم داشت اینجا بودند. اما توی زندگی ما پُره از اون جور آدما.. اینجا مقیاس کوچیکی از زندگی ماست.. این وب لاگ بخشی از زندگی و آدمایی که میآن و می رن هر کدوم بازیگرای ماهری اند.. بعضی فقط وقتی وبلاگ خودشونو آپ می کنن یاد سر زدن به بقیه می افتن.. سر زدن که چه عرض کنم! وقتی بعد از آپ می آن و سر می زنن و می گن:  به به ! عجب نوشته ی قشنگی!  منم آپم!

این یعنی: اصلا مهم نیست تو چی نوشتی.. اومدم بگم بیا تعداد نظرات منو زیاد کن!

هیچی کس نوشته های اون یکیو نمی فهمه.. همه مون ادعای فهمیدن می کنیم.

.

نمی دونم تو که داری اینجای نوشته ی منو می خونی چندمین نفری که تا اینجارو تحمل کردی.. ممنون نیستم ازت چون فرقی به حال من نمی کنه..

بقیه ی حرفام..

اینارو نوشتم .. اما همه ی حرفای من نیست.. هیچ وقت نمیشه ی همه ی حرفارو گفت.

من از همه چی خسته شدم.

نمی دونم تا کی دیگه اینجا نمی آم.. به قول یکی از این وبلاگ نویسا تا آپگرید نشم نمی آم. تا خودم نباشم نمی آم.

مطمئنم همه جور فکر جورواجور به ذهنتون می رسه.. نه اشتباه نکنید.. نه دوست پسری داشتم که قالم گذاشته باشه.. نه شکست عشقی خوردم.. نه کسی از دور و بریام مرده.. نه ورشکست شدم..نه خبر بدی شنیدم..

فقط حس می کنم دیگه زنده نیستم.. چون وزن کم کردم! 21 گرم !

 

آپگرید

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 18:30به قلم پریا|

هدف ؟!

ببین ای عشق ببین

 

هیچکی دلتنگ تو نیست

 

در پس این همه تنهایی

 

حرفی از رنگ تو نیست

 

 

 

ببین ای عشق ببین

 

خطی  از تو ننوشت

 

برگ برگ کتاب دلمون

 

از همه جز تو نوشت

 

 

 

ببین ای عشق ببین

 

روز ِ من بی تو پُر ِدرده

 

خواب و خیال ِشب من رو

 

قصه ی تو دوره کرده

 

 

 

ببین ای عشق ببین

 

همه در پی ِ تو می گردند

 

تا دم ِ چشمه ی تو می آیند

 

اما باز تشنه برمی گردند !

 

paria arian

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 15:19به قلم پریا|

 tears

حال و هوای خودم تعریفی نداره که بخوام به خاطرش چیزی بنویسم اما نخواستم بی صدا بذارم اینجارو.. این شعرم واسه خیلی وقت پیشاست.. یه گروهی هم می خواستند تو آلبومشون اینو بخونن.. واسش آهنگ هم ساختند.. خوندند.. خیلی غمگین بود.. اما نمی دونم چی شد ضبطش نکردند.. بهتر ! چون حالا تونستم بذارم شما بخونیدش.. کار خیلی قوی نیست اما بهتر از ساکت بودنه!

با صدا !

يكي از دلم بگه

دلِ خسته ام تو غمت زندونيه

يكي از چشام  بگه

چشمِ خيسم از نگات باروونيه

يكي از سردي ِ دستام بخونه

كه نبودت  خزون ِزندگيمه

يكي از پاهاي خسته ام بخونه

كه تموم جاده رو بدون تو جا مي مونه

بخونين كه تنهايي ام قصه ي تكراري شده

بذارين گريه كنم كه گريه ها جاري شده

دل اسيرو چشما خيس و دستا سرد و پاها خسته

همه شد قصه ي تكراري اين من ِشكسته

tears

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:52به قلم پریا|

کم آورده ام

هر شب

 

دلم را پر می کنم از

 

واژه هایم

 

که

انبوه " تو" های عاشقانه است.

 

فردا

 

تو دوباره

 

از راه می رسی

 

و دوباره

 

عشقدانم

 

را می شکنی !

 

عشقدان

 

فراموش می کنم دوست بدارم.

شب از نیمه گذشته.

فراموش می کنم نماز بخوانم.

قصاص این همه جنایت چیست؟

چرا کسی نمی پرسد که

چرا فراموش می کنی؟!

نزدیک صبح می شود ادای قضای شب کرد.

اما قضای دوست داشتن را چگونه ادا کنم

وقتی کافر شده ام؟!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:46به قلم پریا|

یادگاری

همه ی بدنت روی قدم های پر سر و صداش قفل شده. به خودت که اومدی به دست های چرک و سیات نگاهی می ندازی و دوباره به ساق پای سفید اون که پر سر و صدا رو سنگفرش پیاده رو جلوی مغازه های پر زرق و برق این ور اون ور می ره. بدون اینکه توجهی به بساط تو داشته باشه. کفشای سرخابیش نمی ذاره تو اون جمعیت گمش کنی. چشات دو دو می زنه تا چشاشو ببینی. اما انگار برق پاهاش بیشتر از عینک دودی بزرگِ رو صورتش  قفلت کرده!

آروم آروم توی پیاده رو دور شد و دیگه چشات سفیدی پاش رو ندید.

با خودت می گی حتی حق فکر کردن بهش هم ندارم .. اما کاش می شد رد سیاه دستام روی سفیدی پاش یادگاری بذاره !

 

 

پیاده رو

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:40به قلم پریا|

 سلام . .

اومدم باز. .  با یه عالمه علامت سوال !  نمی دونم چرا  این  روزا  با هر کی حرف می زنم یه جورایی شاکیه. . از زمین و زمان. . یه جای کارشون می لنگه. . واقعا نمی دونم چرا. . بیشتر مردم دلشون گرفته اس. . بیشترشون انگار منتظر یه  معجزه هستن تا اوضاعشون رو به راه بشه. . اما خودشون کاری واسه خودشون نمی کنن. . مقصرم همه هستن. . من. . تو . . اون . . سرنوشت. . خدا . .

ما آدما با هم حرف می زنیم. . درد دل می کنیم. . یا حرفای فلسفی و فرهنگی و اجتماعی می زنیم. . مث اون وقتای که واسه بقیه خودمونو خیلی بالا می کشیم. . با هم با یه زبون حرف می زنیم. . اما حرف هم دیگرو نمی فهمیم. . اینو مطمئنم. . می ترسم چون هر روز داریم بدتر می شیم. .

ولی خب. . بازم باید شکر کرد که هنوز خیلی چیزا تو ذهن و دل و روحم باقی مونده. هنوز میشه تو تنهایی ها چنگ زد به اسمی که همیشه باهامه. .

حالا بعد از این همه روز که نبودم حالا اومدم با شعری که مطمئنم همتون از خوندنش پشیمون نمی شین. . اما ازتون خواهش می کنم حتما با دقت بخونین. . شاید مجبور بشین چندبار بخونین ( البته بستگی به درکتون از این شعر داره)

 

محکمه ی الهی

یه شب که من حسابی خسته بودم

همین جوری چشامو بسته بودم

سیاهی چشام یه لحظه سرُ خورد

یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب دیدم محشر کبرا شده . .

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:52به قلم پریا|

  یه کم تغییر تو حال و هوای اینجا لازم بود

برای همین یه عکس می ذارم..بدون هیچ شعری..

مهمون نمی خواد!

 این حلزون ایرانی نیست !!

آخه می گن ایرانیا مهمون نوازن..

اما این حلزونه تا فهمید ما داریم میایم عید دیدنی رفت تو خونه.. هر چی هم در زدیم بیرون نیومد.. منم بهش گفتم حالا که اینطوره آبروتو می برم بچه پرو !

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:15به قلم پریا|

 

در همین لحظه از زندگی

در همین لحظه از زندگی ...

     آزادانه بیاندیش

                        بردباری را بیاموز

پیام پروردگار را به خاطر داشته باش

  دشمن را ببخش      بیشتر خنده رو باش

                 امیدوار باش

معجزه ها را ببین.           ببال.

در همه چیز زیبایی را ببین.     دیوانه شو.

ایثار کن و ببخش.        وفادار باش

                  شادی را بگستران.

آهسته رو.   دل بسپار

                       نرم خویی پیشه کن.

ایمان داشته باش.     به دیگران اعتماد کن.

    خود را باور کن.

                          و زندگی را ستایش کن

  جان میشلسن

باتلاق انسان ها

خنده هایی از جنس اشک

آرام به روی زمین می ریزند.

و در این سیلاب دلهره

قایقی نیست که از غرق شدن

نجاتم دهد.

دست و پا می زنم. دست و پا می زنم.

از خستگی به خواب می روم

چشم که باز می کنم

بوی تعفن این باتلاق همه جا را گرفته است.

می ترسم که حتی نفس کشیدن هم مرا بیشتر فرو ببرد.

کاش دستی اینجا بود

روی صورتم می گذاشت تا کمتر نفس بکشم!

تا کمتر فرو روم...

 


ویرایش:

حس کردم این پست احتیاج به یه ویرایش داره..

همین کافیه.. یه تبریک ساده و کوچیک.

سال نو مبارک.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:20به قلم پریا|

 

فروریختن

فصل آخر قلم

فصل بد سپیدی کاغذ و سیاهی نگاه

 

هر چه چشم می اندازم غم دوری ست

دوری دست های پر صلابت

شکستن قامت روح انسان

فرو ریختن نگاه پر غرور عشق

و مرگ پرواز .

 

در انتظار ندای رهایی از زنجیر  ِ بودن

قدم هایی که صدای خستگی می دهد

 

زمزمه ی شعرهای تازه ای که پر از حرف های تکراری ست!

تمام این ها مژده ی رسیدن فصل آخر را می دهد.

 

دلم پره..

 

قلم  ها خشک و خسته

سیاهی در نگاهم رخنه کرده

 

و این آوار دلتنگی

میان قلب من صد خانه کرده

 

در این سیلاب خاموشی

نیاز چشم من رنگین کمان است

 

نمی دانم چه می خواهم از این افکار

کویر فکر من بی سایه بان است.       

 

شاید دوباره ..

 

خیلی وقته که سراغ اینجا نیومدم.. نمی دونم تقصیر چی بندازم ؟!

یه کمی کسالت.. یه کمی هم .. اما از همون وقتا بود که دل و وماغ نوشتن نبود.

یه عالم حرف نگفته ، دلتنگی کاغذ ، شرمندگی همه اونایی که منو خوندند و من براشون ننوشتم.. حتی یه کلمه ..

حالا اومدم اما نمی دونم چه جوری.. نمی دونم تا کی می مونم. حس می کنم آخراشه. آخرای این وب لاگ. آخرای نوشتن من..

خودم اصلا دوست ندارم خدافظی کنم. اما نمیشه.. یه چیزی تو وجودم اذیت می کنه. می گه بسته! می گه دیگه نمی تونی! می خوام بازم بنویسم حتی اگه هیچ کس نخونه. اما نیست.. هیچی رو کاغذم نیست. دفترم مث کویر شده! تشنه ی قطره های جوهر خودکارم. اصلا نمی دونم از چی بنویسم. . شما بگین بهم.. بگین بهم که بسته دیگه !

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10:29به قلم پریا|

 

دو مشت گل در دست گیر ،

تا آنجا که می توانی به هم بیامیزشان،

 

      از مشتی از آن تندیس ِمن ،

و از مشتی دیگر تندیس ِخود را بساز.

اکنون

  بی درنگ تندیس ها را خرد کن ،

       دوباره به هم بیامیزشان،

از نو هر دو را بیآفرین،

   یکی به شکل توو دیگری به شکل من،

گِل من گِل توست و گِل تو گِل من.

 

                       کوان تائو شینگ

 

تبریک نگو .. 

سوم شخص مفرد به سوم شخص مفرد :

 

می خواست تایی داشته باشه از جنس خودش که حتما همین نزدیکی هاس. یه غم به دلشه که همزادش شده و ساکتش کرده. واسه همینه اینقدر ولگویِ ولخندِ تنها شده که نمی دونه حرف اصلیش رو باید به کی بزنه. همیشه سگ لرز می زده به خاطر حرفی که توک زبونش بود. باید می گفتش. نمی تونست بگه. آخرش هم نتونست بگه. کاری کرد بدون اینکه بدونه چرا یا با چه جراتی که می تونست تمام سوال ها تو یه کلام باشه و بود. می تونست حتی جواب هم بخواد جواب هم باشه بدون اینکه جوابی بشنوه از کسی. متوجه میشه چی داره می گه؟ فکر می کنه چیزی بگه که بفهمه : هر کی می خواد باشه . توفیری نداره زیاد . زنگ زد فقط بگه بیشتر از اینا می ارزید .  چقدرش رو نمی دونه. دلیلش رو هم بیشتر از چه قدرش نمی دونه. مُفم نمی کش بالا فکر کنه می خواد خودش را چس کنه جگرشو آتیش بزنه بیشتر التماس کنه نره. نع. از اون و اون گذشته س این طور آشمالی ها و خداحافظی ها. پس فقط همین رو می گه. اگه قرار شد چشمش باز بشه به این دنیا باز. هر کجا که بود توی جهنم یا بهشت یا هر برزخی که می گن فراری ازش نیست. فقط دوست نداره تورو ببینه. نه با اون عور و اداها. نه با اون لالمانی گرفتن هایی که همیشه هلاکش بود . به همه ی اونایی که  بودند  سلام دو قبضه برسونه بگه حالا می فهمه چی کشیده اند از دست اون.  پس تلخی و ترشی هام نوش جونش و شیرینی هاش کوفتش بشه.

من. همین منِ خودِ خودِ خودم.  منی که عقل داره از  پر و پاچه اش  شرشر می ریزه.

نمی گم بهتون که امروز تولدمه. چون فرقی نمی کنه. تبریک شما به من نه به عمرم اضافه می کنه نه ازش کم. شما نگرانید کم نباشه من نگرانم زیاد باشه. که هست. بگیرش. لقمه ی اضافه همیشه کوفتم شده. نتونستم با دوغ آبعلی هم قورتش بدم. پس بگیر. دستم افتاد. بگیر این نفسِ آخرو که دیگه پره های دماغمو می لرزونه. لبمو جمع می کنه و با تنفر بیشتری توی یادهاش می مونم تا با عشق. روزگار تا حالا فقط همین رو یادم داده. منتها من حرف گنده تری هم دارم که باید بیام اون دنیا بگم خدمتتون.

پینوشت: به جای همه ی اون سوم شخص ها ضمیر مناسب قرار دهید !

 

سوم شخص مفرد

 

نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:51به قلم پریا|

  بوسه ی باد

در این افکار  جنون آمیز  غرقم

 

 

مثل یک زندانی و خط های رج زده روی دیوار

 

 

مثل  صدای  خوردن پرنده به میله های قفس

 

 

مثل  آسمانی که هست اما بی بال پرواز

 

و امشب

 

 

فقظ یک دقیقه طولانی تر

 

 

اما سال هاست که از عمر این لحظه می گذرد

 

 

پس کی به پایان  می رسد این شب تکراری

 

 

 

نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 1:42به قلم پریا|

     گوش کن

        

            امشب   خیلی خیلی گرفته ام

 

                              گرفته تر   از      آسمان

 

                             این            ابرها          باید      به من سجده  کنند!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0:20به قلم پریا|

 

   تنهایی درخت

تنهایی درخت را پرنده هایی که رفته اند

                                  پر نمی کند

    کسی می آید

             با دست هایی زرد

تا شاید

 

آرامشی دوباره

              را به درخت ، هدیه کند

اما درخت

          از همیشه دورتر می ماند

و برگ هایش را گریه می کند

 

                      مهدی حاتمی(رامهرمز)

 

  همه چیز پیدا می شود اگر عمیق تر نگاه کنی

گوشه ی  تنهایی هر دلی حرف هایی هست که باید سکوت کردشان!

اما نمی شود..

باید فریادشان زد

اما باز هم نمی شود..

 

"در دنیا هیچ چیزی پایان ندارد"

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 14:34به قلم پریا|

 

  عشق...

                           شادی خوبان،  

                           شگفتی عاقلان

    و حیرت خدایان است.

                                      افلاطون  

     شراب نگاه تو

    

صدای جیرینگ جام خالی از شراب من به آیینه!

..

چه کسی می گوید شراب پاک نیست

شراب عشق من نگاه پاک توست

بعد از نوشیدن جام عشق تو

هزار رکعت نماز مستانه می خوانم من

و به سلامتی دست هایمان که تنها نمی رقصند

جامی دیگر را می شکنم !

هنوز چند میخانه ی دیگر مانده که فریاد بزنیم:

" ما نخورده مستیم !  "

برقصان مرا !

در هوای کلماتت

پروازم ده !

سبک تر شده ام

دریغ نکن !

جامی دیگر بریز .

امشب را تو ساقی من باش

بیا به سلامتی رویاهایمان تا طلوع

شراب بازی کنیم !

جامی دیگر بریز .

به سلامتی . .

به سلامتی عشق . .

 

  

شمع سال دوم این وب لاگ هم فوت شد !

راست می گن یه سیب که بخواد بیفته هزار چرخ می خوره تا برسه زمین ..

سیب این یه سال ِ منم کلی چرخ خورد .. اما خیلی زود گذشت ..

انگار همین دیروز بود که ..

انگار همین دیروز بود که ..

انگار همین دیروز بود که ..

!

خدارو شکر می کنم به خاطر همه ی اتفاقای بدی که ناراحتم کرده بود !

خدارو شکر می کنم به خاطر اشکایی که برای اون همه غصه ریختم !

خدارو شکر می کنم که معنی خیلی نگاه هارو فهمیدم

معنی خیلی حرف ها

معنی دوستی ها

و معنی عشق هارو !

فهمیدم که عشق فهمیدنی ست نه خریدنی !

فهمیدم که همیشه شاعرها عاشق نیستند !

فهمیدم عشق در قلم جای نمی گیرد !

که تنها جایش دل است.

و فهمیدم که همه ی دنیا را هم نمی توان با دو چیز عوض کرد :

خدا و عشق .

خدارو شکر می کنم برای شادی هایم در همین لحظه

برای دلواپسی ها و دلتنگی ها

و برای آرزوهای بر آورده شده ام .

خدا و عشق

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:34به قلم پریا|

  صدای پای هیچ

          عشق روزهاست که از این کوچه می گذرد

        و ما چشم دوخته ایم

        به بن بستی که

       مدت هاست رهگذری ندارد.

       مدت هاست دل این کوچه را هم

       تیغه کشیده اند!

       منتظر کدام صدای پایی؟!

      در این شهر کسی کفش نمی پوشد!

      هیچ برگی هم روی زمین نیست!

      در این شهر

      اگر صدای پای آب را هم شنیدی

      دل مبند!

      این آب از باران هم نیست !

     صدای پای هیچ

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 18:11به قلم پریا|


آخرين نوشته هایم
» ترس
» برکت
» جنگ یا تسلیم
» جدید تر از همیشه
» كي مي دونست ؟!
» قرمز
» از نو
» برای اندکی آرامش و مستی
» اگر ..
» با خودم
Design By : Pars Skin