خدا گفت:
و خواب را مايه ی آرامش قرار داديم.
من خوابيدم. با يک آرزو.
مي داني چه بود؟!
خوابيدم،
شايد که اين بار
بي آنکه تورا در خواب ببينم،
چشمانم را ببندم و
در خوابم
خدا به خوابم بيايد.
تا به خدا بگويم
از فراواني چشمانت در خواب
خسته شدم.
خوابم مي آيد.
از بس که در خواب
هميشه بيدار بودم.
هميشه منتظرت بودم.
هميشه با تو بودم.
اما اين بار
مي خواهم خدا به خوابم بيايد.
تا به او بگويم
خواب را از من بگيرد
اما تو را به من بدهد.
ديگر در خواب نمي خواهمت.
خوابيدم.


اما این فقط یه خوابه...
خواب پشت پنجره...
وقت بیداری بازم
غم می شینه تو حنجره...
برای دوست عزيزم که بی يارش تنها ماند.
سینه ات از داغ آخرین دیدار می سوزد....
کدامیک می دانستید از آن روز به بعد، چشمهایتان تنها خواهد ماند...؟!
کدامیک می دانستید دست هایتان در حسرت آخرین خداحافظی می ماند...؟!
شاید همان دلهره ی همیشگی ات کار دستتان داد!
هنوز گرمای آغوشش را حس می کنی، هر چند دور است.
با خود گفتی کاش طعم آخرین بوسه را می چشیدم.
از جمله ی"سرنوشت بود" خسته ای. می دانم.
غصه نخور.من هم تنهایم.
بیا تنهایی هایمان را با هم قسمت کنیم.
اما باید مراقب سرنوشت باشم.
انگار با من هم سر ِجنگ دارد!

پاييز هم از نيمه گذشت.
اما من هنوز منتظزش هستم! امسال من پاييز نداشتم. برايم مثل هر سال نبود.
هميشه لذت بخش ترين لحظه های زندگی ام در پاييز دوستداشتني خلاصه مي شد.
اما پاييز امسال شايد برايم فقط برگ های زرد و هوای ابری بود که از پشت ِپنجره برايم ذست تکان مي دادند.
امسال پاييز با من قهر بود.
آسمان هم. ابر هم. باران هم...

چه غمي گوشه ی تنهايي ام است!
بوی باران.
بوی خاک ِنم خورده ی خانه يمان.
جنس ِمن باراني ست.
جاده را خالي کن.
ما همه چشم به راه ِنفس ِبارانيم.
مي توان قصه از آه نگفت.
مي شود ُتنگ ِ دلتنگي ِابرها را
به نگاه ِخيس ِشعرها نفروخت.
وه! چه آدم هايي!
همه از عشق سخن مي گويند.
همه از لحظه ی با هم بودن.
ولي افسوس!
نفس ها نا حق.
دل ِما تنگ ِ نشاني ِخداست.
جاده را خالي کن.
ابر خيس است.
زمين حسرت زا.
آسمان غم به بغل بگرفته.
چشم هايم را هم.
تو بخند!
غم ِمن ماندنی است.
چه غمی گوشه ی تنهايي ام است.
من خودم بارانم.
حس ِخاک ِخيس ِباران خورده ام!
دست ِمن تنها ماند.
خشک ماند زير ِباران ِنگاه ِجاده!
حتي خاک هم قصه ی تنهايي ِمن را جدی نگرفت.
چرا از آه سخن نشنيدم؟!
مگر از زندگي ات خرسندی؟!
خوش به حال ِدل ِمهتابي ِتو.
خوش به حال ِتو که از لحظه ی اول با دلت مي خواندی.
تو بخوان از غم ِمن.
آه بکش!
آهي از روی ترحم به دلم.
دل ِمن باراني ست.
ولی در حسرت ِباران تنگ است.
پس برايم بفرست باران را.
ابر گوش به فرمان ِتو است!

