تبليغاتX
گوشه ی تنهایی من

1. حضور ِتو

در فراواني ِآن همه لحظه های سنگين ِبي نفس،

تنها دروازه ی رهايي بود.

2. شايد خواب بودم که

تو آمدی و رفتي.

نماندی و

دوباره همان داستان ِقديمي ِتنهايي را

زنده کردی.

3. شايد فقط خيال ِخامِي باشد که

من تو را

و تنها تو را

برای ساختن ِروزهای سبز ِشادی

و شب های آبي ِپرواز مي خواهم.

4. هميشه دست هايم

برای ثانيه های همراهي

خواب مي مانند.

تو زنگ ِساعت ِبيداری ِمن باش.

+ فکر کنم 9:16 که نوشت پریا |


فريادهای امروزم را

به سکوت تمام ِروزهايی که گذشت،

ببخش.

و تلخی ِکلامم را

به شعرهای گرم و صميمی ِگذشته.

می دانم،

از پس ِاين همه سنگينی ِنگاه و کلام

بر نمی آيی.

اما،

طعم ِيک لحظه شکسته شدن را بچش.

حتی اگر بعد از اين همه سيلی هايی که

ازمن خوردی،

بگويی: دردم نيامد

من لجم نمی گيرد!

پس دلخوس به شکستن ِمن نباش.

من باز هم می خندم،

تا ذره ذره اشک شدن ِتو را ببينم!

نه! سنگ دل نبودم.

تو شيشه ی دلم را

با تکه های سنگی ِقلبت پر کردی.

حالا بنشين و

تماشاگر ِدقايق ِآخر ِبازی باش.

+ فکر کنم 19:25 که نوشت پریا |