کداميک از درختاني که زير سايه شان با هم قدم زديم، قسم بخورند
تا تو صداقت نگاهم و پاکي عشقم را باور کنی؟!
انگار که صدای پر غصه ی نگاهم را نمي شنوی!!
مي دانم. آن غرور پنهان هميشگي ات نمي گذارد که بگويي دلتنگمي.!
به همان شب باراني که باران چشمهايم امانم نداد،
قسم مي خورم که
حتي شاپرک ها هم نفهمند روزی برای ديدنم لحظه شماری مي کني.!
پس بگو دوستم داری.. حتي يکبار..
امشب کنار شمع نگاهت ولادت خود را به سوگ نشسته ام . امشب میان بغض و تبریک مردد مانده ام . امشب میان اشک ها ، میان حسرت و آهی بی انتها به تولد رسیده ام ، به ابتدای مجدد کودکیم. امشب سالروز تولد توهمی ساده بود . سالروز من .
امشب غربت کودکانه ام به ابتدا رسید .
امشب هزارمین تولد زندگیم را تبریک گفته ای و من هرگز به فهم تبریک تو دست نیافته ام . در میان آن همه انسان که در غم های خود غرق میشوند زادن من چه تدبیری داشت ؟ تو گویی هزار سال زیسته ام ولی دریغ از گشودن گره ای کوچک . پس این همه تنفس بی درنگ من ، به چه کار آمد ؟
امشب در ازدهام بغض های هزار ساله ام به آستانه انفجار نزدیک میشوم . امشب تمام وجودم ازرفتن و نماندن می سراید . امشب تمام دریغ های نگفته ام فریاد میشود . کاش امشب سالروز ابتدایم را به جشن رفتن گره میزدم .
امشب به یاد اشک های دقایق آغاز تنفسم اشک ریختم . از این دنیا همیشه ترسیده ام چه در دقایق آغاز چه امشب که ولادت مرا تبریک گفته ای
امشب
چشمانم
نشانی ِپرواز را
از دستان ِ تو ياد گرفت.
برای چه کسی
به آن زيبايی پريدی؟
من تقلب کردم!
اما چه بی انصافی ِبزرگی!
قبل از تقلب بود که
ترکه ی خيس ِجدايی
چشمانم را سرخ کرده بود!


