
چرا مثل هميشه
صدای قلب بي قرارم
به گوش قلم و کاغذ نمي رسد.؟!
گويي در قفس سينه،
زنداني ِ ديوارهای سنگي تنهايي شده است.
نمي دانم.
شايد
بي رمق تر از آن است که
برای رقص قلم ترانه ای بسازد.
ديگر حتي چرکنويس هايم هم
پاکِ پاکند!
دوست داشتن ِ تو
قلبم را آنقدر خسته کرده که
شايد ديگر دوست داشتن را فراموش کند.
قلبم هميشه بي قرار بود.
گويي هميشه منتظر لحظه ی بي تو بودن بود.
گويي به دلش برات شده بود!
هميشه مي گفت
روزی،
روزگار تنهايش مي گذارد.
مي گفت که،
روزهای خوش
ابر بهاری ِزندگي من هستند.
آنقدر نمي مانند که از ماندنشان لذت ببری.
هميشه مي گفت
مي دانم بي تو بودن
سرنوشت من است.
اما با اين همه نمي توانست
از تو خداحافظي کند.
فراموش کردنت
سخت تر از آني ست که
در توان بي قراری های قلب بي قرار من باشد.
حالا مي فهمم که
چرا ديگر صدای قلب بي قرارم را نمي شنوم....
تو صدای تپيدن آن بودی...همين..!

