این شعرو قبلا اینجا خونده بودید. اولین مطلب وب لاگم.
ببخشید اگه از تکراری بودنش خوشتون نیومد!
یه هفته نیستم. می رم سفر. بعد مدت ها.

چه غمي گوشه ی تنهايي ام است!
بوی باران.
بوی خاک ِنم خورده ی خانه يمان.
جنس ِمن باراني ست.
جاده را خالي کن.
ما همه چشم به راه ِنفس ِبارانيم.
مي توان قصه از آه نگفت.
مي شود ُتنگ ِ دلتنگي ِابرها را
به نگاه ِخيس ِشعرها نفروخت.
وه! چه آدم هايي!
همه از عشق سخن مي گويند.
همه از لحظه ی با هم بودن.
ولي افسوس!
نفس ها نا حق.
دل ِما تنگ ِ نشاني ِخداست.
جاده را خالي کن.
ابر خيس است.
زمين حسرت زا.
آسمان غم به بغل بگرفته.
چشم هايم را هم.
تو بخند!
غم ِمن ماندنی است.
چه غمی گوشه ی تنهايي ام است.
من خودم بارانم.
حس ِخاک ِخيس ِباران خورده ام!
دست ِمن تنها ماند.
خشک ماند زير ِباران ِنگاه ِجاده!
حتي خاک هم قصه ی تنهايي ِمن را جدی نگرفت.
چرا از آه سخن نشنيدم؟!
مگر از زندگي ات خرسندی؟!
خوش به حال ِدل ِمهتابي ِتو.
خوش به حال ِتو که از لحظه ی اول با دلت مي خواندی.
تو بخوان از غم ِمن.
آه بکش!
آهي از روی ترحم به دلم.
دل ِمن باراني ست.
ولی در حسرت ِباران تنگ است.
پس برايم بفرست باران را.
ابر گوش به فرمان ِتو است!

قبلا هم شنيديد. از من، از خودتون، از كساي ديگه..
حرفهايي هست كه هيچ وقت نميشه به زبون آورد.
با همه ي خواستنت نمي توني با هيچ كس درددل كني.
تو نگاه اول ساده به نطر مي آد. اما خيلي خيلي سخت تر از اونيه كه فكرشو بكني.
روزهايي هست كه هيچ وقت فراموشت نميشه.
روزايي كه مطمئني دوباره تكرار نمي شن. اما انگار هر روز منتظري كه
دوباره بيان! روزهايي پر از خاطره اي خوب و بد...
آدمايي هست كه هميشه جلوي چشمتن. حتي اگه ماه ها باشه كه اونارو نديده باشي.
آدمايي كه نا خواسته وارد زندگيت شدند. ازشون خاطره هايي داري كه هر چيز كوچيكي تورو ياد اونا مي ندازه.
آدمايي كه دوسشون داشتي و اونا دوستت نداشتن. واسشون مي مردي و حتي واست تب نمي كردند.
يا حتي آدمايي كه مي گفتن واست مي ميرن
اما تو حتي بهشون فكر هم نمي كردي!
كسايي كه ازت خواستن دوسشون داشته باشي اما تو...
ما آدما هستيم كه با حرفا و كارامون روزامونو مي سازيم. ولي بعضي روزاي ما به خاطر آدماي ديگه اس كه ساخته مي شن،
شايدم خراب مي شن!
نمي خوام اين قانون اراده و عقل رو بندازم گردن سرنوشت اما باور كنيد بعضي حادثه ها تو زندگي هست كه هيچ كاري از دست ما بر نمي اد واسه برهم زدنش!
حتما تو هم مث من حادثه هاي زيادي داشتي. حادثه هاي خوب و بد..
هرچي بودند سرانجامش مهمه.
منم منتظرم آخر اين يكي حادثه مو ببينم!
(و بازم مي ترسم!)


آخه به كي بگم؟!
نمي تونم بشينم سر درس! به قول خودمون درسم نمي آد!
نمي دونم چه مرگم شده
من و درس از هم فرار مي كنيم
دختري كه تا ترم پيش جزء 5نفر اول گروه بود، و توي يه رقابت حساس سر و دست مي شكوند!
حالا بعد از دادن چند تا امتحان كه يكي از يكي بدتر..
تصميم گرفته كه بره اون يكي درس سخت رو هم حذف كنه.
نكنه كه بعد اين همه سال درس خوندن يه نمره زير 10 ببينه!!
مغزم ديگه توانايي خوندن نداره. نه تنها خوندن .. حتي نمي شه خودمو راضي كنم كه جزوه هامو دور و برم باز كنم
شايد ترغيب بشم درس بخونم!
خب چيه مگه. هميشه كه نمي شه بچه مثبت بود.
چه اشكالي داره
بذاريد منم يه مدتي بي خيال همه چي باشم. بذاريد من توي دنياي خودم غرق باشم.
بذاريد تجربه كنم اين حس " بزن بر طبل بي حالي كه اون هم عالمي داره"
خسته شدم از بس هر چيز كوچيكي واسم به اندازه ي يه دنيا اهميت داشت.
حالا مي خوام اين جوري باشم.
مي خوام چيزايي كه به اندازه ي يه دنيا مهم هستندو حتي بهشون فكرم نكنم!
مي دونم ضررش واسه خودمه.
اما واقعا توانايي ندارم.
از حالا كه فصل امتحانه استراحتمو شروع كردم!
لطفا كسي مزاحم نشه!
حتي شما دوست عزيز! ( اينو با خودم بودم)

