
من دلم مي شكند
وقتي از يك كوچه
لحظه اي مي گذرم
و ته آن كوچه
عشق را مي بينم
كه به هرزه رفته است
من دلم مي شكند
وقتي در يك لحظه
حس آزادي من مي ميرد
حس پرواز به دنيايي دور
حس رفتن و نبودن ديگر
همگي مي ميرد
و دلم مي شكند
من دلم مي شكند
آن زماني كه
بغض مي آيد و
من بي توان ِ اشكي
مي نشينم خيره
چون نگاهي ست اينجا
كه زيبايي اشك را
از من مي گيرد
بغض من مي گيرد
اما چشمانم
خشك و بي بارانند
آري اينجا
دل من مي شكند
من دلم مي شكند
وقتي مي بينم كه
ميان اين همه پرواز
بال هايي است كه همه
مي توانند بپرند
تا ته اوج
بروند و ميله ي هيچ قفسي
خانه ي پرواز دلشان نشود
ولي افسوس
همه در كنج قفس محبوس
اين همه بي پروازي است
كه دلم مي شكند
من دلم مي شكند
مي ميرد
وقتي دل من مي خواهد
عشق بورزد به همه
اما نه عشق را مي يابد
نه همه
همه گم در خويشند
عشق را مي شكنند
