در آن شب ِ پر از خیال و خاطره
که دست های آرزو
بسان شاخه های سبز یک صنوبر جوان
به آسمان قصه های من کشیده شد
من از خدا
همان نگاه ِ پاک و ساده را
برای لحظه لحظه ی این دل ِ شکسته ام
برای خالی سکوت ِ این اتاق ِ بی کسی
برای اشک های جاری ِ دو چشم ِ خسته ام
برای خود
برای نور ِ هر شب ِ دلم
من آن نگاه ِ پاک وساده را طلب نموده ام.
تو ای خدای عشق های پاک
همان نگاه گرم و ساده را
برای من بیار.
که از چراغ ِ چشم های او
تمام زندگی پر از سرور و روشنی شود.
تو ای خدای عشق های پاک
مرا بدون عشق ِ پاک او رها نکن!

دستي لرزان خواست سيبي از شاخه بچيند.
انگار تمام نيرو و توان خود را در آن سيب جستجو مي كرد.
مردد در چيدن. ناتوان در رسيدن. چه بي تاب براي خوردن.
دست بلند شد تا شاخه.
باد وزيد.
شاخه دور شد.
سيب دور شد.
دست لرزان فرو افتاد. ناتوان تر از گذشته.
باد وزيد. سيب از شاخه افتاد.
دورتر. اما نه سرخ تر.
ديگر دستي نبود كه سيب را از شاخه بچيند.
سيب تشنه ي چيده شدن. تشنه ي لمس دست.
و دست لرزان تشنه ي چيدن. مانده بي لمس سيب.


