
حرف زيادي نمي زنم..حتي شعر هم نمي نويسم..
فقط مي گم..
يك سال گذشت از وقتي كه من شروع كردم به نوشتن وبلاگم..
خيلي زود گذشت..
حالا..من موندم و يه علامت سوال..(آينده؟)و يه دل عاشق..
دوستتون دارم...
(هديه يادتون نره!)

چه سايه سنگيني گل ِ كوچك ِ من!
در اين آفتاب ِ سوزان غربت كه تن ِ سخت ِ سنگ ذوب مي شود
تو چه بي گلايه نشسته اي.
رو به آفتاب. سايه ات بر من.
بگذار من سايه ات باشم. بگذار تن ِ من سوخته ي همان آفتابي شود كه
از آن گريزانم.
من از آفتاب گريزان. تو از من.
من دلباخته ي تو. تو دلباخته ي سوزاندن آفتاب.
بگذار من آفتابت باشم. بگذار من سايه ات باشم.
من چه باشم كه تو مرا بپذيري.
اگر من هم گلي بودم، كوچك، كه نه سايه داشت نه آفتاب بود،
باز هم از من گريزان بودي؟!
نيمه ي روز هم گذشت.. من دلتنگ ِ ابرم!
ابر. همه جا سايه. من سايه. تو سايه. آفتاب هم سايه!
زمان: از ساعت ِغروب تابستان كمي به سحر ِپاييز!


