يكي از روزهاي همين تقويم پاييزي بود.
درست يادم نيست.
صداي ناله ي برگ ها را مي شنيدم.
و آنان كه آرام به روي زمين مي نشستند را مي ديدم.
هوا پر ز باد.
آسمان هم بغضي داشت
به وسعت ِ آغوشش.
و من بودم و جاي خالي كنارم.
و من بودم و ساعتي پر ز تنهايي و سكوتم.
و من بودم و لحظه اي كه
حتي سال هم به پايان ِ آن نبود.
چرا چشم هاي پرگريه ي فكر من
نشاني آن روزها را به خاطر ندارد؟
درست يادم نيست.
يكي از روزهاي همين تقويم پاييزي بود.
و من روي نيمكت سبز چوبي ِ پارك نشسته بودم.
همان پارك پر خاطره.
همان خاطرات تلخ و شيرين.
همان تلخ هاي اشك. همان خنده هاي شيرين.
چه تنها، تهي، خسته بودم.
نياز دست هايم را ناديده گرفتم.
نگاه ِ پرحسرت ديدگانم را.
و اندوه پرسوز اين سينه ام را.
و جفت ماندن فقط با سايه ام را
تمامي را نشنيده و ناديده گرفتم من.
همان روزها بود.
همان روزها كه از همان تقويم پاييزي ام بود.
و تو آمدي.
ميان فكرهايم خانه كردي.
و من را براي تمام روزهايت
به مهماني قلب خود كشاندي.
تو را ديده بودم.
به اندازه ي هزاران نگاه.
ميان كوچه هاي خالي دفترم.
دست هايت هميشه با من بود.
تو را با تمام وجودم
تو را با تمام احساس خود
حس نمودم.
ميان فكرهايم، نگاهم، لحظه هايم
ميان تمام خواب هايم
خانه كردي.
همين روزها بود..
درست يادم نيست...
درست يادم نيست...

