دو مشت گل در دست گیر ،
تا آنجا که می توانی به هم بیامیزشان،
از مشتی از آن تندیس ِمن ،
و از مشتی دیگر تندیس ِخود را بساز.
اکنون
بی درنگ تندیس ها را خرد کن ،
دوباره به هم بیامیزشان،
از نو هر دو را بیآفرین،
یکی به شکل توو دیگری به شکل من،
گِل من گِل توست و گِل تو گِل من.
کوان تائو شینگ
می خواست تایی داشته باشه از جنس خودش که حتما همین نزدیکی هاس. یه غم به دلشه که همزادش شده و ساکتش کرده. واسه همینه اینقدر ولگویِ ولخندِ تنها شده که نمی دونه حرف اصلیش رو باید به کی بزنه. همیشه سگ لرز می زده به خاطر حرفی که توک زبونش بود. باید می گفتش. نمی تونست بگه. آخرش هم نتونست بگه. کاری کرد بدون اینکه بدونه چرا یا با چه جراتی که می تونست تمام سوال ها تو یه کلام باشه و بود. می تونست حتی جواب هم بخواد جواب هم باشه بدون اینکه جوابی بشنوه از کسی. متوجه میشه چی داره می گه؟ فکر می کنه چیزی بگه که بفهمه : هر کی می خواد باشه . توفیری نداره زیاد . زنگ زد فقط بگه بیشتر از اینا می ارزید . چقدرش رو نمی دونه. دلیلش رو هم بیشتر از چه قدرش نمی دونه. مُفم نمی کش بالا فکر کنه می خواد خودش را چس کنه جگرشو آتیش بزنه بیشتر التماس کنه نره. نع. از اون و اون گذشته س این طور آشمالی ها و خداحافظی ها. پس فقط همین رو می گه. اگه قرار شد چشمش باز بشه به این دنیا باز. هر کجا که بود توی جهنم یا بهشت یا هر برزخی که می گن فراری ازش نیست. فقط دوست نداره تورو ببینه. نه با اون عور و اداها. نه با اون لالمانی گرفتن هایی که همیشه هلاکش بود . به همه ی اونایی که بودند سلام دو قبضه برسونه بگه حالا می فهمه چی کشیده اند از دست اون. پس تلخی و ترشی هام نوش جونش و شیرینی هاش کوفتش بشه.
من. همین منِ خودِ خودِ خودم. منی که عقل داره از پر و پاچه اش شرشر می ریزه.
نمی گم بهتون که امروز تولدمه. چون فرقی نمی کنه. تبریک شما به من نه به عمرم اضافه می کنه نه ازش کم. شما نگرانید کم نباشه من نگرانم زیاد باشه. که هست. بگیرش. لقمه ی اضافه همیشه کوفتم شده. نتونستم با دوغ آبعلی هم قورتش بدم. پس بگیر. دستم افتاد. بگیر این نفسِ آخرو که دیگه پره های دماغمو می لرزونه. لبمو جمع می کنه و با تنفر بیشتری توی یادهاش می مونم تا با عشق. روزگار تا حالا فقط همین رو یادم داده. منتها من حرف گنده تری هم دارم که باید بیام اون دنیا بگم خدمتتون.
پینوشت: به جای همه ی اون سوم شخص ها ضمیر مناسب قرار دهید !
در این افکار جنون آمیز غرقم
مثل یک زندانی و خط های رج زده روی دیوار
مثل صدای خوردن پرنده به میله های قفس
مثل آسمانی که هست اما بی بال پرواز
و امشب
فقظ یک دقیقه طولانی تر
اما سال هاست که از عمر این لحظه می گذرد
پس کی به پایان می رسد این شب تکراری

