
فصل آخر قلم
فصل بد سپیدی کاغذ و سیاهی نگاه
هر چه چشم می اندازم غم دوری ست
دوری دست های پر صلابت
شکستن قامت روح انسان
فرو ریختن نگاه پر غرور عشق
و مرگ پرواز .
در انتظار ندای رهایی از زنجیر ِ بودن
قدم هایی که صدای خستگی می دهد
زمزمه ی شعرهای تازه ای که پر از حرف های تکراری ست!
تمام این ها مژده ی رسیدن فصل آخر را می دهد.

قلم ها خشک و خسته
سیاهی در نگاهم رخنه کرده
و این آوار دلتنگی
میان قلب من صد خانه کرده
در این سیلاب خاموشی
نیاز چشم من رنگین کمان است
نمی دانم چه می خواهم از این افکار
کویر فکر من بی سایه بان است.

خیلی وقته که سراغ اینجا نیومدم.. نمی دونم تقصیر چی بندازم ؟!
یه کمی کسالت.. یه کمی هم .. اما از همون وقتا بود که دل و وماغ نوشتن نبود.
یه عالم حرف نگفته ، دلتنگی کاغذ ، شرمندگی همه اونایی که منو خوندند و من براشون ننوشتم.. حتی یه کلمه ..
حالا اومدم اما نمی دونم چه جوری.. نمی دونم تا کی می مونم. حس می کنم آخراشه. آخرای این وب لاگ. آخرای نوشتن من..
خودم اصلا دوست ندارم خدافظی کنم. اما نمیشه.. یه چیزی تو وجودم اذیت می کنه. می گه بسته! می گه دیگه نمی تونی! می خوام بازم بنویسم حتی اگه هیچ کس نخونه. اما نیست.. هیچی رو کاغذم نیست. دفترم مث کویر شده! تشنه ی قطره های جوهر خودکارم. اصلا نمی دونم از چی بنویسم. . شما بگین بهم.. بگین بهم که بسته دیگه !

