
همه ی بدنت روی قدم های پر سر و صداش قفل شده. به خودت که اومدی به دست های چرک و سیات نگاهی می ندازی و دوباره به ساق پای سفید اون که پر سر و صدا رو سنگفرش پیاده رو جلوی مغازه های پر زرق و برق این ور اون ور می ره. بدون اینکه توجهی به بساط تو داشته باشه. کفشای سرخابیش نمی ذاره تو اون جمعیت گمش کنی. چشات دو دو می زنه تا چشاشو ببینی. اما انگار برق پاهاش بیشتر از عینک دودی بزرگِ رو صورتش قفلت کرده!
آروم آروم توی پیاده رو دور شد و دیگه چشات سفیدی پاش رو ندید.
با خودت می گی حتی حق فکر کردن بهش هم ندارم .. اما کاش می شد رد سیاه دستام روی سفیدی پاش یادگاری بذاره !


یه شب که من حسابی خسته بودم
همین جوری چشامو بسته بودم
سیاهی چشام یه لحظه سرُ خورد
یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبرا شده . .
ادامه مطلب

