خسته ام.از حرفهای بيهوده.
از کلماتی که بين فاصله های ما به هدر می روند.
از دقايقی که با خشم می گذرند.
خسته ام.از تکرار لحظات بی عاطفه بودن.
از خنده های سرخی که بر لبانمان به زردی می روند.
از کوچ بی رحم سرمستی های کودکانه.
خسته ام از دقايقی که با خشم می گذرند.
من خسته ام. حتی از خسته بودنم هم خسته ام.
کودک احساس من اکنون پيری ناتوان است.
عصايي در دست...قدم هايي کوتاه..به تنهايي قدم بر می دارد.
آرام آرام..پير و ناتوان..بی شور زنده بودن..بی اشتياق ديداری گرم و تازه..
کودک احساس من اکنون پيری ناتوان است.
حتی توان نيم نگاهی به راه مانده را ندارد.
خستگی گذشته..سنگينی حال..دوری آينده...
او را خميده کرده است.
او خسته است....

قبل از هر حرفی فقط عذرخواهی میکنم از اونایی که بی جواب گذاشتمشون.
.
با خودم می گفتم یادآوری خاطرات گذشته جز عذاب چیزی نیست.. وقتی تموم میشه دیگه باید هرچی دور و برت تورو یاد اونا میندازه بریزی دور.
اما دیدم نه.. امروز رفتم تا یادآوری کنم.. جالب بود واسم که دوباره بازگشتِ اونا به ذهنم، لبخندی رو رو لبم گذاشت و پوزخندی رو تو دلم!
واسم جالب بود که خاطره های قشنگ من الان فقط یه خاطره هستند.. نه زیبایی دارند نه زشتی.. نه آرامشی و نه عذابی.. فقط هستند.
بعد سعی کردم خودمو دور کنم ازشون.. از گذشته دور شدم.. به حال رسیدم.. هیچی نداشتم برای لبخند ! هیچی! فقط یه آرزو که نمی دونم از کجا اومده تو این کله ی وامونده ی من! نمی دونم چرا من باید همچین حرفی بزنم.. همش می خوام حواسم پرت بشه ازش.. اما بازم میآد .. باز به خودم می گم : من دوست دارم بمیرم!
خودمو به آینده نزدیک می کنم.. با خودم می گم وقتی دوست داری بمیری آینده چه معنایی داره؟!

من دیگه خودم نیستم.. حتی نمی تونم کس دیگه ای باشم.. خودتونم خوب می دونید همه مون داریم نقش بازی می کنیم.. از دور دل می بریم و از جلو زهله !
اون دور ظاهر ماست و اون جلو باطنمون. خودتون قاضی خودتون باشین.
حالا چرا اصرار داریم اینقدر خوب نقشمونو اجرا کنیم نمی دونم. من یکی که دیگه خسته شدم. از این نقش تکراری. از این حرفای تکراری..
.
خسته شدم از بس اومدم و حرفایی زدم که به هیچ کدوم اعتقاد ندارم..عشق.. محبت.. دلتنگی.. دوستی.. وفا.. انسانیت.. چیزایی که وجود ندارند.
خسته از خوندن نظرهایی که فقط واسه جذب مخاطب نوشته می شه! بی انصاف نباشم بعضی هم بودند که بی چشم داشت اینجا بودند. اما توی زندگی ما پُره از اون جور آدما.. اینجا مقیاس کوچیکی از زندگی ماست.. این وب لاگ بخشی از زندگی و آدمایی که میآن و می رن هر کدوم بازیگرای ماهری اند.. بعضی فقط وقتی وبلاگ خودشونو آپ می کنن یاد سر زدن به بقیه می افتن.. سر زدن که چه عرض کنم! وقتی بعد از آپ می آن و سر می زنن و می گن: به به ! عجب نوشته ی قشنگی! منم آپم!
این یعنی: اصلا مهم نیست تو چی نوشتی.. اومدم بگم بیا تعداد نظرات منو زیاد کن!
هیچی کس نوشته های اون یکیو نمی فهمه.. همه مون ادعای فهمیدن می کنیم.
.
نمی دونم تو که داری اینجای نوشته ی منو می خونی چندمین نفری که تا اینجارو تحمل کردی.. ممنون نیستم ازت چون فرقی به حال من نمی کنه..
بقیه ی حرفام..
اینارو نوشتم .. اما همه ی حرفای من نیست.. هیچ وقت نمیشه ی همه ی حرفارو گفت.
من از همه چی خسته شدم.
نمی دونم تا کی دیگه اینجا نمی آم.. به قول یکی از این وبلاگ نویسا تا آپگرید نشم نمی آم. تا خودم نباشم نمی آم.
مطمئنم همه جور فکر جورواجور به ذهنتون می رسه.. نه اشتباه نکنید.. نه دوست پسری داشتم که قالم گذاشته باشه.. نه شکست عشقی خوردم.. نه کسی از دور و بریام مرده.. نه ورشکست شدم..نه خبر بدی شنیدم..
فقط حس می کنم دیگه زنده نیستم.. چون وزن کم کردم! 21 گرم !


ببین ای عشق ببین
هیچکی دلتنگ تو نیست
در پس این همه تنهایی
حرفی از رنگ تو نیست
ببین ای عشق ببین
خطی از تو ننوشت
برگ برگ کتاب دلمون
از همه جز تو نوشت
ببین ای عشق ببین
روز ِ من بی تو پُر ِدرده
خواب و خیال ِشب من رو
قصه ی تو دوره کرده
ببین ای عشق ببین
همه در پی ِ تو می گردند
تا دم ِ چشمه ی تو می آیند
اما باز تشنه برمی گردند !

حال و هوای خودم تعریفی نداره که بخوام به خاطرش چیزی بنویسم اما نخواستم بی صدا بذارم اینجارو.. این شعرم واسه خیلی وقت پیشاست.. یه گروهی هم می خواستند تو آلبومشون اینو بخونن.. واسش آهنگ هم ساختند.. خوندند.. خیلی غمگین بود.. اما نمی دونم چی شد ضبطش نکردند.. بهتر ! چون حالا تونستم بذارم شما بخونیدش.. کار خیلی قوی نیست اما بهتر از ساکت بودنه!

يكي از دلم بگه
دلِ خسته ام تو غمت زندونيه
يكي از چشام بگه
چشمِ خيسم از نگات باروونيه
يكي از سردي ِ دستام بخونه
كه نبودت خزون ِزندگيمه
يكي از پاهاي خسته ام بخونه
كه تموم جاده رو بدون تو جا مي مونه
بخونين كه تنهايي ام قصه ي تكراري شده
بذارين گريه كنم كه گريه ها جاري شده
دل اسيرو چشما خيس و دستا سرد و پاها خسته
همه شد قصه ي تكراري اين من ِشكسته

هر شب
دلم را پر می کنم از
واژه هایم
که
انبوه " تو" های عاشقانه است.
فردا
تو دوباره
از راه می رسی
و دوباره
عشقدانم
را می شکنی !

فراموش می کنم دوست بدارم.
شب از نیمه گذشته.
فراموش می کنم نماز بخوانم.
قصاص این همه جنایت چیست؟
چرا کسی نمی پرسد که
چرا فراموش می کنی؟!
نزدیک صبح می شود ادای قضای شب کرد.
اما قضای دوست داشتن را چگونه ادا کنم
وقتی کافر شده ام؟!


