
ببین ای عشق ببین
هیچکی دلتنگ تو نیست
در پس این همه تنهایی
حرفی از رنگ تو نیست
ببین ای عشق ببین
خطی از تو ننوشت
برگ برگ کتاب دلمون
از همه جز تو نوشت
ببین ای عشق ببین
روز ِ من بی تو پُر ِدرده
خواب و خیال ِشب من رو
قصه ی تو دوره کرده
ببین ای عشق ببین
همه در پی ِ تو می گردند
تا دم ِ چشمه ی تو می آیند
اما باز تشنه برمی گردند !

حال و هوای خودم تعریفی نداره که بخوام به خاطرش چیزی بنویسم اما نخواستم بی صدا بذارم اینجارو.. این شعرم واسه خیلی وقت پیشاست.. یه گروهی هم می خواستند تو آلبومشون اینو بخونن.. واسش آهنگ هم ساختند.. خوندند.. خیلی غمگین بود.. اما نمی دونم چی شد ضبطش نکردند.. بهتر ! چون حالا تونستم بذارم شما بخونیدش.. کار خیلی قوی نیست اما بهتر از ساکت بودنه!

يكي از دلم بگه
دلِ خسته ام تو غمت زندونيه
يكي از چشام بگه
چشمِ خيسم از نگات باروونيه
يكي از سردي ِ دستام بخونه
كه نبودت خزون ِزندگيمه
يكي از پاهاي خسته ام بخونه
كه تموم جاده رو بدون تو جا مي مونه
بخونين كه تنهايي ام قصه ي تكراري شده
بذارين گريه كنم كه گريه ها جاري شده
دل اسيرو چشما خيس و دستا سرد و پاها خسته
همه شد قصه ي تكراري اين من ِشكسته

هر شب
دلم را پر می کنم از
واژه هایم
که
انبوه " تو" های عاشقانه است.
فردا
تو دوباره
از راه می رسی
و دوباره
عشقدانم
را می شکنی !

فراموش می کنم دوست بدارم.
شب از نیمه گذشته.
فراموش می کنم نماز بخوانم.
قصاص این همه جنایت چیست؟
چرا کسی نمی پرسد که
چرا فراموش می کنی؟!
نزدیک صبح می شود ادای قضای شب کرد.
اما قضای دوست داشتن را چگونه ادا کنم
وقتی کافر شده ام؟!


یه شب که من حسابی خسته بودم
همین جوری چشامو بسته بودم
سیاهی چشام یه لحظه سرُ خورد
یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبرا شده . .
ادامه مطلب

فصل آخر قلم
فصل بد سپیدی کاغذ و سیاهی نگاه
هر چه چشم می اندازم غم دوری ست
دوری دست های پر صلابت
شکستن قامت روح انسان
فرو ریختن نگاه پر غرور عشق
و مرگ پرواز .
در انتظار ندای رهایی از زنجیر ِ بودن
قدم هایی که صدای خستگی می دهد
زمزمه ی شعرهای تازه ای که پر از حرف های تکراری ست!
تمام این ها مژده ی رسیدن فصل آخر را می دهد.

قلم ها خشک و خسته
سیاهی در نگاهم رخنه کرده
و این آوار دلتنگی
میان قلب من صد خانه کرده
در این سیلاب خاموشی
نیاز چشم من رنگین کمان است
نمی دانم چه می خواهم از این افکار
کویر فکر من بی سایه بان است.

خیلی وقته که سراغ اینجا نیومدم.. نمی دونم تقصیر چی بندازم ؟!
یه کمی کسالت.. یه کمی هم .. اما از همون وقتا بود که دل و وماغ نوشتن نبود.
یه عالم حرف نگفته ، دلتنگی کاغذ ، شرمندگی همه اونایی که منو خوندند و من براشون ننوشتم.. حتی یه کلمه ..
حالا اومدم اما نمی دونم چه جوری.. نمی دونم تا کی می مونم. حس می کنم آخراشه. آخرای این وب لاگ. آخرای نوشتن من..
خودم اصلا دوست ندارم خدافظی کنم. اما نمیشه.. یه چیزی تو وجودم اذیت می کنه. می گه بسته! می گه دیگه نمی تونی! می خوام بازم بنویسم حتی اگه هیچ کس نخونه. اما نیست.. هیچی رو کاغذم نیست. دفترم مث کویر شده! تشنه ی قطره های جوهر خودکارم. اصلا نمی دونم از چی بنویسم. . شما بگین بهم.. بگین بهم که بسته دیگه !

