پ . ن : ازم انتظار نداشته باشین که مث قدیما تند تند بیام و توی وبلاگتون واستون حرف بزنم.
دیگه زیاد دم ِدست نیستم !
اگر فکر می کنی که می توانی،
به یقین می توانی.
اندیشه ی تو،
در طبیعت،
در عناصر،
در انسان و برون از او،
فرصت هایی افزون وافزون تر پیش روست.
آنها با همان شتاب که می بینی
سوی تو می آیند.
باید بدانی
که چگونه این نیرو های شناور
در طبیعت و خود را به کارگیری،
ممکن ها و معجزه ها، معنایی یکسان دارند.
پرنتیس مالفورد


|
روزی پسری بود اهل کمالات و عاشق و عاشق پیشه.. از بخت بلند روزگار اقبالش چنان آمد که سیه چشم و ابرویی بلند گیسو بر سر راهش آمد و سویی دگر به دین و آیینش داد. با آنکه اهل روزگار در نظرش خوب بودند و بی تفاوت، اما این گرامی نازی دگر داشت نه از باب عشوه که به راز و نیاز! قلم چنین برایشان نوشت که هم صحبت شوند و به نیش و نوش سفره دل باز کنند. گاهی پسر میگفت و بیش کمان ابرو.. از قدیم گفته اند که راه هموار سراب است .. این چنین شد .. ابری آمد و آفتاب دختر کم فروغ شد! پسر ابر را نشانی از باران رحمت پنداشت و غم دوری را به شادی حیات فراموش کرد. غافل از اینکه ناز صورت یار سیرت به دامیست که خود ساخته و اینک توانی برای دادخواهی ندارد. باز گذشتگان چنین گویند که اگر پاک باشی و عاشق، بلندیت هموار شود. چنین شد و طوقی پای از تور صیاد بیرون کشید. اما دیگر هایش با هویش ساز نبود. جوانمرد از بهر فتنه غصه پای پیش گذاشت و آنچه از قوس و قزح روزگار آموخته بود همچون مرهمی ساخت بر زخم تازه.. گاهی بهبود داشت و گاهی سوز.! گذشت تا لیلی، لیلی شد! اما این بار نوبت پسر رسید که راهی جدید رود.. باز دیدارها ناتوان ماند.. فقط گاهی پسر صدایی میزد و لیلی سلام میکرد!! این دوری فراقت داد تا فکرها سرسره وار نمازی سازند و پسر غافل از بازی زمین پرورش میداد آنچه نباید. برای لیلی لباسی ساخت و به تنش کرد و فکر بر آن داشت که چه حیف که این رویابانو باید آن بپوشد که نباید .. پس نیازمند راهی شد تا آن به تنش کند که سزاوار است. خود میبافت و خود نما میکرد و خود رد!! دست تقدیر از آستین بیرون آمد و فرصتی باز کرد به ملاقات.. پسر خوشحال .. لیلی .. لیلی نیازمند پسر .. پسر آماده خدمت .. لیلی در فکر فاش راز .. پسر سوار بر بال افکار تنهایی .. لیلی امیدوار به همنوایی پسر ... داستان به زبان قصه گو نقل شد و پسر همچون معلمی در جهت یافتن نقص و بازسازی داستان برآمد .. اما به یاد نداشت که تا به حال دور بوده و در خیال خود لیلی ساخته که ناخن لیلی هم به مقام نیست.!. خدایشان چنین خواست که راز و رمز بازگشایند .. اینبار زیباتر از قبل .. دختر آنچه گفت مورد تایید پسر بود زیرا که لیلی را میشناخت و افکارش را قبل از او میساخت. گاهی به خود میرفت و گاهی بیاد عبرت گذشته و گاهی خوشحال به حال دختر.. تا نازبرگ معرفت طلب نیاز کرد...!! پسر آنچه از نیروی جوانی داشت پیش کشید و نگاهی بر لیلی ساخت تا اینبار جامه ای لایق برش کند.. نادان از آن بود که آخر چرا لیلی خود ساخته را مینگری!؟! دخترک در پیش روست... با عشق بافت .. بافت .. بافت اما به تن نبود .. مبهوت ماند و درمانده گفت: مرغ عشقم نمیشود آنچه باید! گفت: می دانم! گفت: نمازم ده ! گفت: نگاهی به حلال انداز و ببین آنچه ندیده ای ! گفت: خود گو که این تلاش در ساخت جامه ات کورم کرد ! گفت: منم ... ! پسر سکوت کرد. گریه کرد. سکوت کرد سکوت کرد مانده بود بر خیالش .. چه نادان بودم .. فرشته ای داشتم و لیلی میپنداشتم!! دخترک میدانست که پسر بر کجای کارش زار است ولی چاره ای نبود... پس پسر دوباره آغاز کرد ولی نه برای لیلی برای فرشته اش .. او میدانست که دختر پری حیات است.. الهه ای که نکو نامی داشت .. .. پسر سازی داشت .. به دست گرفت .. چنین زد: نامه ای به فرشته ی باز گشته ام.. |

